فرزانگان 87
این اسم موقتی ه!رییس جدید سمپاد
Dr. Etemadi, Seyed Mohammad
Assistant Professor
Areas of interest: Electronics
Homepage:
Email: etemadysharif.edu
Phone: 6616 – 4361
Room: 1st Floor – 211 West
از شهریور ۱۳۷۲ تا مهر ۱۳۷۴ رئیس دانشگاه شریف بودند
رئیسجمهور در حکمی دکتر محمد اعتمادی، دکتر ایمان افتخاری و دکتر نسرین سلطانخواه را به مدت پنج سال به عضویت هیئت امنای سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان منصوب کرد.
به گزارش خبرگزاری مهر، در متن حکم دکتر محمود احمدینژاد خطاب به این افراد آمده است : در اجرای بند(7) ماده (5) اساسنامه سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان، با عنایت به سوابق و تجربیات مفید جنابعالی / سرکار عالی و بنا به پیشنهاد وزیر محترم آموزش و پرورش و تأیید هیئت امناء سازمان مزبور، به موجب این حکم برای مدت 5 سال به عضویت هیئت امناء آن سازمان برگزیده میشوید.
امید است با اتکال به خداوند متعال وهمکاری سایر اعضای محترم، درانجام امور محوله، تحقق اهداف و برنامههای دولت، حضوری فعال و موثر داشته باشید.
عزت، توفیق و سربلندی شما را از خداوند منان مسألت دارم.
http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1268868
راستی شرمنده من سر آپلود کردن عکس دکتر اعتمادی دچار مشکلات شدم!!!
دوستان اگه اینجا رو می خونین حتما به
سر بزنین و جون مادرتون کامنت بذارین. به خاطر خودتون، چون ممکنه تصمیمی که گرفته می شه بمطابق میل شما نباشه!
رفتیم دیگه …
این جا سختمونه . بریم بلاگفا تا نمردیم از فشار سیستم خارج این جا
با همه ی چیزای خوبی که داره یه ذره سخت و ایناست. من اونجا یه وب ساختم که هست farzanegane87.blogfa.com
اگه دقت کنید یه «ای» بین فرزانگان و 87 اضافه شده
خدافظ بابا سمپاد…
پیام خداحافظی جناب آقای دکتر اژه ای
هو المحبوب
وقتی آمدم، موی سپیدی بر چهرهام نبود و اکنون پس از گذشت بیش از بیست و یک سال، با قامتی راست و امیدوار، محیط کارم را ترک میکنم؛ با فرزندی رشید به نام سمپاد برای ایران اسلامی: مقاوم و سازشناپذیر. در این مدت، دو تن بیش از همه مرا ممنون خود ساختند: رهبر معظم انقلاب که با دفاع از سمپاد در شورایعالی انقلاب فرهنگی، به این نهال امکان غرس دادند و همواره نگران کاستیهای آن بودند؛ و نخست وزیر وقت، جناب آقای مهندس میرحسین موسوی که مرا به این مسیر کشاند. در این مدت سعی کردم مدیرانی داشته باشم که به فرموده امام راحل (ره) بر ریاست ریاست کنند، نه دریوزگی مدیریت، و در این که تا چه حد موفق بودم، هیچ گاه تردیدی نداشتهام. هر چند، هر کسی در گزینش خود دچار خطا میشود و من تا آخرین لحظه در هدایت مدیرانم به سوی استقلال و تعهد به انقلاب و اسلام ــ به جای تعهد به خطوط سریع السیر و قلیل البقا ــ کوشیدم. بچههای این سرزمین را در هر کجای ایران عزیز، همانند هر ایرانی مسلمان، با تمام وجود دوست داشتهام و این دوست داشتن را لازمه ذهن هر معلمی میدانم که بخواهد راه انبیا، و نه دریوزگی اغنیا، را طی کند. سمپاد را برای آنها به وجود آوردم که کمتر کسی به فکر آنهاست. وقتی فرزند استانداری در آزمون ورودی سمپاد مردود میشد، خوشحال نمیشدم، اما وقتی فرزند بلالفروش روبروی همان استانداری قبول میشد، از شادی در پوست خود نمیگنجیدم.
خدا را شاکرم که با حداقل سرمایه مادی و بیشترین سرمایه معنوی، مراکزی را تأسیس کردم که اولیای قبول نشدگان با درایت آن، اقرار به وجود رقابت سالم میکردند و فقط معدود راهنیافتگانی بودند که به لجنپراکنی و فحاشی میپرداختند. برای من اما، نه تعریف پذیرفتهشدگان و نه توهین معدود راهنیافتگان، تفاوت بنیادینی نداشت. به هیچ ناحقی حق ندادم و از اصلاح هیچ اشتباهی ــ حتی اگر مقدمه لجنپراکنی برایم میشد ــ رویگردان نشدم.
در کنکور امسال، با وجود اعلام نتایج بر روی سایت، وقتی به من اعلام شد که دو سئوال، پاسخهای نزدیک به هم داشتهاند و کلید چهار سئوال نیز جابه جا شده است، بدون لحظهای تردید تصمیم گرفتم آن دو سئوال را حذف و کلید چهار سئوال را اصلاح و مجدداً اسامی پذیرفته شدگان را به همراه اسامی کسانی که حقشان ضایع شده بود، بر روی سایت بگذارم. میدانستم که با یک «سونامی ردشدگان» روبرو خواهم شد و تازه بعد از این اعلام بود که اعتراضها صورت گرفت و انعکاس آن موجب درخواست غیر قانونی لغو کنکور، هم از سوی دوستان ساده لوح و هم از سوی ستیزهگران شادمان، شد. در ادامه، ادعای یافتن 16 غلط جدید و تشخیص آن در طی چند ساعت و عدم قدرت به اثبات رساندن حتی یکی از این غلطها مطرح شد و حتی در 20 اردیبهشت ماه، کلیه اشکالات با صدا و سیما مطرح و ضبط تلویزیونی شد، ولی با وجود پوشش رسانهای هیاهوی ردشدگان، حتی یک ثانیه از آن پخش نگردید؛ واقعاً چه عدالتی! در اینجا باید از وزیر محترم آموزش و پرورش به جهت حمایت از برگزاری مرحله دوم آزمون ورودی سمپاد در اردیبهشت 1387 قدردانی نمایم که این موافقت در پی گزارش مستند سمپاد حاصل شد.
از مرداد ماه 87 به بعد، با هر مدیری که جلسه داشتم، خداحافظی می کردم و حتی برای نیمسال اول تحصیلی، ساعت موظف تدریسم را در دانشگاه پر کردم. انبوهی از کارهای جنبی، نظیر آرشیو فصلنامه روانشناسی و زونکنهای مربوط به سایر فعالیتهایم را به خارج از سازمان انتقال دادم تا در روز موعود (!) سبکبار خداحافظی کنم، هر چند خود این امر نیز خالی از عواقب نبود. متأسفانه کار انتخاب جایگزین کمی به طول انجامید، تا این که در بعد ازظهر 16 دی ماه، طی یک نمابر ساده، نام جانشینی که حدود یک ماه قبل از آن مطلع شده بودم، برایم ارسال شد. همان شب به راننده گفتم ماشین را بخواباند و خود با وسیله شخصی یکی از همکاران، سمپاد را ترک کردم.
اکنون احساس میکنم باری را از دوشم برداشتهاند و از هرگونه قصور و تقصیری که در این مدت داشتهام، از پروردگارم و عزیزان سمپادی پوزش میطلبم. آنچه تأسیس شده، به خاطر ایران اسلامی بوده است. سمپاد در آن زمان، زیر بمباران و موشک باران ایجاد شد و نامه درخواستش در روزهای سخت جنگ به ریاست جمهوری ارسال شد. آن روز، یکی از اساتید آموزش و پرورش دلیل مخالفتش با تأسیس را این موضوع اعلام کرد که پذیرش دانشآموز با معدل 19 و تحویل دادن دانشآموز با معدل 19 هنر نیست. رهبر انقلاب در پاسخ فرمودند، این گفته وقتی صحیح است که فرض کنیم در شرایط فعلی دانشآموزان با معدل 19 وارد مدارس میشوند و با معدل 19 از همان مدارس خارج میشوند، در حالی که عملاً این طور نیست.
از میان شش وزیر روی کار آمده در این مدت، تنها یک وزیر برایم کمآزار بود و من چه شبها که تا صبح نگران این کودک نوپا، بیخوابی را تجربه نکردم. فکر نمیکردم این نهال در کنار سایر نهالهای آموزشی نظام مقدس ما این چنین سریع به بار بنشیند؛ آن هم با وجود آن همه هیاهوی فرار مغزها و اطلاعاتی که هیچ وقت تبیین و تفسیر نشد و فقط چماقی بر سر سمپاد ماند که معلوم نبود در دست چه کسی است.
فرزندان سمپادیام! اطمینان داشته باشید هیچ کجا مانند وطن یک فرد نیست و هیچ افتخاری بالاتر از تلاش برای تعالی و رشد و شکوفایی سرزمین مادری نیست، و این تنها در سایه باور توحیدی امکانپذیر خواهد بود. اگر شما بر این باور باشید، کاری کارستان خواهید کرد و عظمت و مجد گذشته سرزمینتان را تکرار خواهید نمود.
همکاران سمپادیام! میدانم از میان شما، آنان که به راه سمپاد معتقد بودید، از نظر مادی هیچ بهرهای نگرفتید و بیش از آن چه موظفتان بود، کار کردید. در هر شهری با کوشش شما مدارس سمپاد جان گرفت و آن که کمتر از همه نقش داشت من بودم و آن که بیش از همه ناسزا شنید، شما بودید. هر کجا هستید، به خدمت خود ادامه دهید و بدانید که خدا تنها داوری است که میتوان به او تکیه کرد و امید داشت.
من خوشحالم که هیچ یک از سفارششدگان معدود نمایندگان مجلس و معدود کارگزاران نظام ــ که عادت به ثبت سفارش داشتند ــ به سمپاد راه نیافتند، که اگر این چنین بود، در طول این سالها با سمپادیهای عاشق و در عین حال مطالبهگر روبه رو نبودم.
امیدوارم ایران عزیز از زعفران وجود شما پربهره باشد و روزهای شکوفایی علمی ایران اسلامی، مسیر رهروان بعدی را روشنتر و شادابتر سازد. در پایان، عذرخواهی میکنم از این که از آنچه در ذهنم برای سرمایههای سرزمینم بود، بخش ناچیزی را تحقق بخشیدم و همواره کلام رهبرم در پیش رویم بود که:
«عدالت» به معنای این نیست که ما با همه استعدادها با یک شیوه برخورد کنیم؛ نه، استعدادها بالاخره مختلف است. نباید بگذاریم استعدادی ضایع شود و برای پرورش استعدادها باید تدبیر بیاندیشیم؛ در این تردیدی نیست. اما ملاک باید استعدادها باشد و لاغیر؛ عدالت این است.
و با تفألی از لسانالغیب:
ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگهدار که من میروم الله معک
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
جواد اژهای
87/10/22
غزه . ما ؟؟
گردهمایی از نوع فرزانگانی!
سلام
فارغ التحصیلان بسیار فعال سال ۷۷ یه گردهمایی برگزار کردن که قراره بشه یه گردهمایی برای همه ی فرزانگانیای فارغ التحصیل هر سالی که همدیگرو و البته معلما رو ببینن. و هرسال هم ادامه داشته باشه.
این گرد همایی امسال ۴ بهمن یعنی بعد از امتحانات ترم برگزار میشه به صرف ناهار.
مکان: عباس آباد، خیابان اندیشه، خیابان اندیشه ۵، خانه معلم منطقه ۷
مبلغ ورودیه ۱۲ هزار تومانه.
این مبلغ باید به شماره حساب ۰۲۰۱۲۳۹۶۳۰۰۰۵ بانک پارسیان به نام آزاده خباز ریخته بشه
اگه احیانا کسی هم می خواد از طریق سیستم شتاب این پول رو بریزه می تونه به شماره کارت: ۶۲۲۱۰۶۱۰۰۵۰۶۹۹۱۱ واریز کنه
تعدادی از معلمان هم همونطور که گفتم قراره دعوت بشن که از بین دبیران دوره فارغ التحصیل های ۷۷ مشترکاتشون مثل آقای غیاثی، آقای کاظمی، آقای صادقی، آقای حلی و … دعوت خواهند شد.
بر همگان واضح است که اگه هم یه مقدار مبلغ زیاده خب باید مال معلما رو هم بچه ها حساب کنن!
از هر کدوم از افراد فارغ التحصیل فرزانگانی که اینجا رو می خونن درخواست میشه که به تمام بچه های دوره ی خودشون خبر بدن!
اسامی کسایی که پول ریختن + اگه سوالی دارین یا اینجا مطرح کنین یا اینکه با زهره و فاطمه (اگه هم اونا رو نمی شناسین و نمی دونستین که اصلا همچین افرادی وجود خارجی داشتن با لیلا یا مهتاب) مطرحش کنین.
در ضمن تا ۱۰دی خواهشا همه اعلام کنن که چی کارن!
در ضمن اسامی معلما در آینده ای نه چندان دور به ضمیمه همین پست قرار خواهد گرفت!
زهره سروی
سخن سکوت
یاد اون روز به خیر. تو اتاق هنر با یه عالمه آدم که تا حالا جدی باهاشون حرف نزده بودم …به سفارش یه دوست عزیز ، خواستم از حال و هوای پیش دانشگاهی بگم و از اینکه چقدر دلم واسه دست های گرمشون تو شبهای کارگاه تنگه!
نمی دونم کی دلگیر شد از اون یاد آوری و کی خوشحال… ولی می دونم خیلی دوسشون داشتم همه رو!
زمانی با همه ی توان خویش قلم به دست می گیرم. لحظه ی دشوار هم اکنون است. همه ی اشک ها و لبخند ها را به یاد می آ ورم و هر آنچه را که خواستی و نخواستند و گفتی و نشنیدند و ساختی و فرو ریختند… در خاطره های خویش شناور می شوم و به لحظاتی می اندیشم که یأس سراپای وجودم را فرا گرفته بود ، و به آن لحظه که برای نخستین بار شوق پرواز را در نگاهت یافتم… کثرت لحظه های سختی ما شاید نمایش ساده ای از آنچه گذ شت باشد…
می نویسم و به تو می اندیشم که گوش هایت پر از حرف های بیهوده است تا شاید صدای آشنای انسان را به خاطر آوری ، شاید لحظه ای درنگ کنی و مسیر آمده را باز نگری…
شاید همه ی آنچه با نگاشتن درون من بر روی این صفحه ی سفید و حرکات چشمان تو – چه مشتاق و چه بی حوصله - رخ می دهد ، گرفتن فرصتی باشد از زبان سرخ تو که با شنیدن نخستین کلامی که از دهانم خارج می شود باز می کوشد همه چیز را آن چنان ساده بنماید که از صورت مسئله چیزی جز یک علامت سوال باقی نمی ماند…علامت سوال بزرگ من…
عجیب حس می کردم زمانی که باز می نویسم در اوج هیجان ، عصبانیت و یا لذت خواهم بود ، اوج یک احساس زمینی … ولی اکنون می بینم قلم بار دیگر روی کاغذ می لغزد و من در اوج آرامشم … آرامش پس از تجربه ی همه ی حس های زمینی تو و خودم ، آرامش پیش ار طوفان ، پیش از طغیان روح سرکشم …
کافی بود تنها کمی بیشتر بشنوم : صدایی که فضای اطراف مرا پر کرده بود ، فریادی که آزادی می خواست …
کافی بود تنها کمی بیشتر ببینم : چشمانی که به انتظار فردایی روشن بود…
کافی بود افسار افکارم را رها کنم تا بتوانم بار دیگر فریاد برآورم ، تا این حرف های فرو خورده نگندند و اینگونه مسموم فضا را نیالایند…
اما چه شد؟ چه شد که گوش هایم را گرفتم و چشمهایم را بستم و حتی فکرم را به بند کشیدم تا مبادا حرف های بزرگ انسان های کوچک بار دیگر در مغز های گندیده ی شما سوراخی پدید آورد ، مغز هایی که از درون جمجمه ها پیدا بود!
می شنوی؟ آری این صدای فروریختن من در من است . صدای فرو ریختن ساختاری که زمانی منطق من بود ، احساسی که زمانی برایم مقدس بود …
آری این همه ی چیزیست که رخ داده : تکه پاره هایی از روح من و تو ، جایی میان زمین و آسمان معلق مانده … حتی به یاد نمی آورم آخرین کسی که بوی تعفن گندید گیشان را شنید راه خویش را کج کرد؟ با سردی ما را به سویی راند و یا هم چون دایه ای مهربان روح ما را بر شانه های خویش حمل کرد …
حالا دیگر چه فرقی می کند ؟ دلسوزانه ، متعصبانه ، احمقانه ، جسورانه ، کودکانه یا فیلسوفانه به قضیه بنگریم ، اگر صورت مسأله را می خواهی همین جاست اما …
دیگر لحن تو زمانی که بی هیچ احتیاطی به من – که اکنون بسیار شکننده ام – نزدیک می شوی مهم نیست. دیگر نوع نگرش تو به مسأله – آنچه مرا به بحث وا می داشت – کوچکترین اهمیتی ندارد ، من تنها به دنبال نقطه ی آغازم . و تنها دلیل من برای گوش دادن به کلمات تکراری و دیالوگ های روزمره ی تو ذره ای امید است که هنوز در قلبم می درخشد ، شنیدن کلامی که نوید نزدیکتر شدن تو را می دهد و خبر از موعد یکی شدن روح ما …
باید کاری کرد … باید کاری کرد … من به دنبال نقطه ی آغازم !
انگار ذهن ها پاک شده اند ، هر کس به گوشه ای خزیده و در کنج تاریکی سایرین را با ترس و نا امیدی می نگرد. همه ی ما خوب به خاطر داریم : اینهمه فکر کردن لازم نیست ، راه که بیفتیم ، ترسمان به کلی می ریزد … اما چرا آنچه در پس ذهنمان نقش بسته انکار می کنیم؟!
کسی با لحن سرد همیشگی اش می گوید : ویژگی دوران است ، چه می توان کرد؟ باید منتظر ماند ، گذر زمان همه چیز را حل خواهد کرد…
و من و تو ساکتیم … . چرا؟ چون او دروغ نمی گوید ، حق با اوست : گذر زمان همه چیز را حل خواهد کرد … مرا و تو را و حتی خود او را! و زمانی که حل شدیم چه کسی می داند حد اشباع محلول کجاست؟ چه کسی می داند پس از ته نشین شدن بر سر هم ، از ما چه به جا خواهد ماند…؟
آری او راست می گوید و من و تو ساکتیم و زمان می گذرد و زمین هر روز زیر قدم های سنگین ما بیشتر و بیشتر در خود فرو می رود و زمانی که به قدر کافی (!) کوچک شد دیگر برای هیچ یک از ما روی آن جایی نیست و من می ترسم از پراکندگی انفاس زخم خورده مان در فضا …
فکر من و تو روح من و تو که سراسر آزادی خواهی بود و شور و شوق تحقق آرمان های انسانی و نفی هر زنجیر که بر دهانمان بندند…
چه بر سر من و تو آمده ؟ که صدای سایش روح های یخ بسته مان تنها صداییست که گه گاه سکوت سنگینی که محکوم به آنیم می شکند ؟ و آیا اینست خصلت روح ما ؟ محکوم بمانیم و حکم بپذیریم ؟
این جا انتهای زمین است ، اگر ما نباشیم … انتهای حیات است !
این جا آغاز همه ی نیکی هاست اگر من و تو بخواهیم ، اگر در پی خواست های زمینی مان تن به دور زیستن از یکدیگر ندهیم و بشنویم ندایی که ما را به یکرنگی فرا می خواند…
همه ی مسأله همین است و این همه نیست . همه ی مسأله منم تویی ، که در میان راه اوج گرفتن و یگانگی اش ناگهان بر خاک افتاده و هر دم فریاد خاموشی از آن بر می خیزد و زانوانمان که زخمی شده و توان ایستادگی را از ما ستانده … و زمانی که تویی بهترین مرحم من ، دریغ چرا؟!
شب آغاز شده است و ما نگاه های اسیرمان را به آسمان دوخته ایم و ناله های گریه آلود روح دردمندمان همه جا به گوش می رسد ، در پس چهره ی در مانده ای که حلقه ی پنهان را می نگرد و گلویی که با بغض می خواند : «با هم می مانیم»
آری هم اکنون است لحظه ی تردید من و تو!
(مریم.شهنه ثابت)
توضیح واضحات!
حدس می زنم آدمایی هستن که می خوان این جا بنویسن و بلد نیستن.
اون آدما این جا رو ببینن. http://web3b.wordpress.com/2008/08/19/wordpress-com-admin/
یه نکته برای ورود به دانشگاه تهران : همانا مثه بز تو اومدن. همانا تر از پشت میله ها کارت یه دانشگاه تهرانی رو گرفتن. هماناتر ورود از در پایین 16 آذر به عنوان مهمان که با توجه به ساعت قرار توصیه نمی شه
مهتاب.
هاااای ملت!
سلام ملت همیشه در صحنه ![]()
می بینم که وبلاگ به شدت سرشار از شور و شوق ه !
و اما غرض از این نوشته این ه که یه خبری بدیم باز .
یه گروه از بچه ها قراره یه قراره کتاب خوانی با محوریت علم راه بندازیم. خوندن کتابای هیجان انگیز ه علمی .
اولین جلسه ی این گروه همین یک شمبه ساعت 5 تا 7 توی محوطه ی دانشگاه تهرانه.
این که جلسه چرا این روز و این ساعته به خاطر اینه که حدسمون این بود که بچه های بیش تری بی کارن اون وقت.
مکان هم والا ما عقلمون همین اندازه رسید. ایشالا اگه ایده ای دارین بیاین ارائه بدین.
جای دقیق قرار محوطه ی بارک دانشگاست (واضحه که من ب سه نقطه ندارم!) یعنی از در اصلی که وارد دانشگا بشین سمت چبنون.(ب سه نقطه کجایی؟؟) یعنی ضلع ه جنوب غربی دانشگاه .
یه چیز مهم این که این جلسه قراره تداوم داشته باشه. بنابراین با ایده بیاین. واسه تفریح و تجدید دیدار با رفقا نیاین ! اگه آدم مشتاقی می شناسین خبر کنین.
من اگه خبر دیگه ای بود می گم همین جا.
دیگه خیلی ناقص ه این نوشته اما اگه دارین از کنجکاوی می میرین به محد و من (مهتاب) زنگ بزنین خبر بگیرین از محتوای کار.
راستی! هیچ کی نمی خواد گزارش 30 آبان بنویسه؟؟
اولین دیدار :)
سلام!
خب اولین دیدار دسته جمعی با جمعیت حدودی 50 نفر به خیر و خوشی به پایان رسید.
اگه مایل هستین که گزارش بنویسین یا عکس بزارین همین جا کامنت بزارین یا به farzanegan87@gmail.comمیل بزنین که پسورد رو بدم خدمتتون
بنده «مهتاب» هستم.
اولین پست
به نام خدا.
سلام .
این جا وبلاگ ِ ما فارغ التحصیلای سال 87 فرزانگان ِ تهران می باشد و این هم اولین پست این جا می باشد:)
ان شا الله که پا بر جا بباشد!
1.خب اگه الان دارید این جا رو می خونید یعنی که اس .ام . اس بهتون رسیده. یه لطفی بکنید و از اون شماره ها هی سوال و اینا نپرسید! اون بنده خداها زیر فشار مالی و وقتی کمرشون می شکنه چون. اگه سوالی داشتین که تا قبل 5 شمبه باید جواب می گرفتین(مثلاً این که چرا نریم مدرسه؟دیگه چه خبر؟ خوووبی؟ و از این دست سوالات رو می تونید روز 5 شمبه بپرسین!) ترجیحاً همین جا بپرسین یا به farzanegan87@gmail.com مِیل بزنین. من متن ای میلی رو که واسه آدما (به آدرسی که تو یادنامه بود) فرستادیم این پایین هم می زارم.
2.یه چیز دیگه این که آدما 5 شمبه امتحان دارن یه عده ای شون. واسه همین ساعت قرار 10 تا 4 ه که همه بتونن بیان. اگرم نتونستید فدای سرتون و سرمون!
3.باز هم تکرار می کنم که به هم هی خبر بدین و اینا که این جا رو تا 5 شمبه هی بخونیم. ما این طوری حساب کردیم که بچه های پزشکی تهران/ فنی تهران/ برق امیرکبیر و کلاً امیر کبیر/ بچه های شریف و … به هم خبر می دن. پس اگه جز این گروه ها هستین یا نیستین حتی و تا 5 شمبه هم مدرسه ای دیدین آدرس این جا رو بش بدین.
4.نکته ی شایان ِ توجه و تامل : هر کی در 2 ماه گذشته تولدش بوده یا در صد ماه آینده هست کیک و شیرینی بیاره. هر کی پول داره خوراکی بیاره. هر کی خیلی باصفاست خوراکی های بیش تری بیاره. هر کی هر چی تو خونه شون هست بیاره که بخوریم. فک کنم تا اینجا فهمیدین که جریان از چه قراره دیگه
5.با عرض پوزش، اگه قبل از این آدرسو چک کردید و وبلاگی یافت نکردید کوتاهی از ماست! من الان رسیدم خونه چون که و تا این لحظه تلفنمون در خدمت سایر اعضای خانه بود.
6. برای قرارای بعدی و کلاً برای هر کاری(مثال:کسی به من پول قرض می ده. کسی می تونه در این زمینه به من کمک کنه. کسی فلان کتاب یا سی دی رو داره و اینا ) و حرفی(مثال:سلام. چطوری و چه خبر) و درد دلی (مثال:من دلم تنگه. عجب روزاایی بود ها . عجب روزگاری شده. کاش بزرگ نمی شدیم و اینا) و خبری (مثال:تو این مایه ها که یه سمیناری وجود داره یا یه نمایشگاهی یا یه قراره کوچیکی و اینا) از این وبلاگ اقدام می کنیم. برای قرارای بعدی (5 شمبه ی آخر بهمن مثلاً) دیگه خبری از اس.ام.اس و ای میل و اینا نیست (گروه فرستنده مردن این دفعه چون!) پس به این جا سر بزنید از این به بعد.
7. پس ورد این جا رو 5 شمبه به اونایی که میان می گیم(بپرسین اگه نگفتیم) و اگه نیومدید و خواستید این جا بنویسید هم چنان به farzanegan87@gmail.com بگید که آگاه بشین .
8. گفتم میوه و خوراکی و تخمه و زیرانداز و توپ و راکت بدمینتون و اینا بیارید دیگه؟
9. 5 شمبه ببینمتون هم پایه ای های محترم!
10. متن ای میل(اگه یه چیزایی توش تکراری ه پیش اومده ! خودتونو ناراحت نکنید) :
سلام هم پایه ای
این ای میل جهت ِ اطلاع رسانی در مورد قراره 30 آبانه.
1. مکان ه قرار عوض شده و دیگه مدرسه نیست.(چون نمی خوایم یه روز کامل از پیش رو بگیریم و وقت معلما رو بگیریم.)
2. مکان ه جدید ه قرار پارک بانوان (بهشت مادران) می باشه!
3. زمان ه قرار از 10 تا 4 می باشیه.
4. اگه سوال یا مشکلی داشتین (ترجیحاً نداشته باشین خب!) به موبایل سبا و محد و لیلا محبی رجوع کنید.( تلاش کنید زیاد رجوع نکنید چون این بندگان خدا بعد ها هم به اعصابشون نیازمندن!) {لطف کنید و اگه کارتون ضروری ه زنگ بزنید. با پیامک : ( این 3 تا موجود رو عاجز نکنید}
5. این ای میل به همه فرستاده می شه اما از خبر رسانی ه گروه دوستیا غافل نشید. تلاش کنید به همه بگید و اینا. چون که می دونید ما کلاً اعتقادی به چک کردن ای میل نداریم!!
6. احتمالاً اکثر آدما از در ه سید خندان وارد پارک می شن. پس تا یه مدت خوبی همون حوالی در ورودی توده می شیم تا جمعیت قابل توجه بشه.
7. آدرس پارک کمی پیچیده ست اما ما همه تیزهوشان می رفتیم! اینو فراموش نکنید. پس اگه تا حالا اونجاها نرفتین قبل از اومدن یه نگاهی به نقشه بندازین «از سیدخندان خیابون (اتوبان) رسالت رو به سمت غرب برین.از کنار ِ شمالی اتوبان حرکت کنید تا به ورودی پارک برسین. «
8. این چیزی http://tabmah.persiangig.ir/image/kuruki!.bmpکه می بینید کروکی ه حدودی پارکه واسه این که رو نقشه راحت پیداش کنید(البته من رو دو تا نقشه ی 87 هم چک کردم هنوز این پارکه وجود نداشت!!)
9. آقا این خبرو سپردیم به شما. تلاش کنید خبردار شید و شن و شیم
10. یه حرفی (اینو خودم اضافه می کنم شخصاً) آقا هر کی میوه و تنقلات و اینا داشت یه مقداری بیاره. شاید مقدار قابل توجهی میوه جمع شد و روحمون شاد شد.
11. اون جا می شه بدون مانتو اینا تردد کرد/ وسایل بازی می شه آورد/ پسر (منظورم برادر کوچیک ه!) نمی شه آورد(حتی 4 ساله ها)
12. تا 5 شمبه ساعت 10.
__________________________________________________________________________
این جا کم کم سر و سامان می پذیره! امیدتون رو از دست ندین