فرزانگان 87

این اسم موقتی ه!

سخن سکوت

یاد اون روز به خیر. تو اتاق هنر با یه عالمه آدم که تا حالا جدی باهاشون حرف نزده بودم …به سفارش یه دوست عزیز ، خواستم از حال و هوای پیش دانشگاهی بگم و از اینکه چقدر دلم واسه دست های گرمشون تو شبهای کارگاه تنگه!

 

نمی دونم کی دلگیر شد از اون یاد آوری و کی خوشحال… ولی می دونم خیلی دوسشون داشتم همه رو!

 

 

زمانی با همه ی توان خویش قلم به دست می گیرم. لحظه ی دشوار هم اکنون است. همه ی اشک ها و لبخند ها را به یاد می آ ورم و هر آنچه را که خواستی و نخواستند و گفتی و نشنیدند و ساختی و فرو ریختند… در خاطره های خویش شناور می شوم و به لحظاتی می اندیشم که یأس سراپای وجودم را فرا گرفته بود ، و به آن لحظه که برای نخستین بار شوق پرواز را در نگاهت یافتم… کثرت لحظه های سختی ما شاید نمایش ساده ای از آنچه گذ شت باشد…

می نویسم و به تو می اندیشم که گوش هایت پر از حرف های بیهوده است تا شاید صدای آشنای انسان را به خاطر آوری ، شاید لحظه ای درنگ کنی و مسیر آمده را باز نگری…

شاید همه ی آنچه با نگاشتن درون من بر روی این صفحه ی سفید و حرکات چشمان تو – چه مشتاق و چه بی حوصله -  رخ می دهد ، گرفتن فرصتی باشد از زبان سرخ تو که با شنیدن نخستین کلامی که از دهانم خارج می شود باز می کوشد همه چیز را آن چنان ساده بنماید که از صورت مسئله چیزی جز یک علامت سوال باقی نمی ماند…علامت سوال بزرگ من…

عجیب حس می کردم زمانی که باز می نویسم در اوج هیجان ، عصبانیت و یا لذت خواهم بود ، اوج یک احساس زمینی … ولی اکنون می بینم قلم بار دیگر روی کاغذ می لغزد و من در اوج آرامشم … آرامش پس از تجربه ی همه ی حس های زمینی تو و خودم ، آرامش پیش ار طوفان ، پیش از طغیان روح سرکشم …

کافی بود تنها کمی بیشتر بشنوم : صدایی که فضای اطراف مرا پر کرده بود ، فریادی که آزادی می خواست …

کافی بود تنها کمی بیشتر ببینم : چشمانی که به انتظار فردایی روشن بود…

کافی بود افسار افکارم را رها کنم تا بتوانم بار دیگر فریاد برآورم ، تا این حرف های فرو خورده نگندند و اینگونه مسموم فضا را نیالایند…

اما چه شد؟ چه شد که گوش هایم را گرفتم و چشمهایم را بستم و حتی فکرم را به بند کشیدم تا مبادا حرف های بزرگ انسان های کوچک بار دیگر در مغز های گندیده ی شما سوراخی پدید آورد ، مغز هایی که از درون جمجمه ها پیدا بود!

می شنوی؟ آری این صدای فروریختن من در من است . صدای فرو ریختن ساختاری که زمانی منطق من بود ، احساسی که زمانی برایم مقدس بود …

آری این همه ی چیزیست که رخ داده : تکه پاره هایی از روح من و تو ، جایی میان زمین و آسمان معلق مانده … حتی به یاد نمی آورم آخرین کسی که بوی تعفن گندید گیشان را شنید راه خویش را کج کرد؟ با سردی ما را به سویی راند و یا هم چون دایه ای مهربان  روح ما را بر شانه های خویش حمل کرد …

حالا دیگر چه فرقی می کند ؟ دلسوزانه ، متعصبانه ، احمقانه ، جسورانه ، کودکانه یا فیلسوفانه به قضیه بنگریم ، اگر صورت مسأله را می خواهی همین جاست اما …

دیگر لحن تو زمانی که بی هیچ احتیاطی به من – که اکنون بسیار شکننده ام – نزدیک می شوی مهم نیست. دیگر نوع نگرش تو به مسأله – آنچه مرا به بحث وا می داشت – کوچکترین اهمیتی ندارد ، من تنها به دنبال نقطه ی آغازم . و تنها دلیل من برای گوش دادن به کلمات تکراری و دیالوگ های روزمره ی تو ذره ای امید است که هنوز در قلبم می درخشد ، شنیدن کلامی که نوید نزدیکتر شدن تو را می دهد و خبر از موعد یکی شدن روح ما …

باید کاری کرد … باید کاری کرد … من به دنبال نقطه ی آغازم !

انگار ذهن ها پاک شده اند ، هر کس به گوشه ای خزیده  و در کنج تاریکی سایرین را با ترس و نا امیدی می نگرد. همه ی ما خوب به خاطر داریم : اینهمه فکر کردن لازم نیست ، راه که بیفتیم ، ترسمان به کلی می ریزد … اما چرا آنچه در پس ذهنمان نقش بسته انکار می کنیم؟!

کسی با لحن سرد همیشگی اش می گوید : ویژگی دوران است ، چه می توان کرد؟ باید منتظر ماند ، گذر زمان همه چیز را حل خواهد کرد…

و من و تو ساکتیم … . چرا؟ چون او دروغ نمی گوید ، حق با اوست : گذر زمان همه چیز را حل خواهد کرد … مرا و تو را و حتی خود او را! و زمانی که حل شدیم چه کسی می داند حد اشباع محلول کجاست؟ چه کسی می داند پس از ته نشین شدن بر سر هم ، از ما چه به جا خواهد ماند…؟

آری او راست می گوید و من و تو ساکتیم و زمان می گذرد و زمین هر روز زیر قدم های سنگین ما بیشتر و بیشتر در خود فرو می رود و زمانی که به قدر کافی (!) کوچک شد دیگر برای هیچ یک از ما روی آن جایی نیست و من می ترسم از پراکندگی انفاس زخم خورده مان در فضا …

فکر من و تو روح من و تو که سراسر آزادی خواهی بود و شور و شوق تحقق آرمان های انسانی و نفی هر زنجیر که بر دهانمان بندند…

چه بر سر من و تو آمده ؟ که صدای سایش روح های یخ بسته مان تنها صداییست که گه گاه سکوت سنگینی که محکوم به آنیم می شکند ؟ و آیا اینست خصلت روح ما ؟ محکوم بمانیم و حکم بپذیریم ؟

این جا انتهای زمین است ، اگر ما نباشیم … انتهای حیات است !

این جا آغاز همه ی نیکی هاست اگر من و تو بخواهیم ، اگر در پی خواست های زمینی مان تن به دور زیستن از یکدیگر ندهیم و بشنویم ندایی که ما را به یکرنگی فرا می خواند…

همه ی مسأله همین است و این همه نیست . همه ی مسأله منم تویی ، که در میان راه اوج گرفتن و یگانگی اش ناگهان بر خاک افتاده و هر دم فریاد خاموشی از آن بر می خیزد و زانوانمان که زخمی شده و توان ایستادگی را از ما ستانده … و زمانی که تویی بهترین مرحم من ، دریغ چرا؟!

شب آغاز شده است و ما نگاه های اسیرمان را به آسمان دوخته ایم و ناله های گریه آلود روح دردمندمان همه جا به گوش می رسد ، در پس چهره ی در مانده ای که حلقه ی پنهان را می نگرد و گلویی که با بغض می خواند : «با هم می مانیم»

آری هم اکنون است لحظه ی تردید من و تو!

(مریم.شهنه ثابت)

3 دیدگاه»

  Sepidehنوشته‌ی در

heh!ba inke kollisho nafahmidam:Dvali ehsas kardam ke …mifahmam!nemidoonam chera:-?!…

  farzanegan87نوشته‌ی در

manam ba 3pide movafeqam :) )

  baharehنوشته‌ی در

daghighan vasfe hale kheili ha bood fekr konam


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.